محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

meta's twins

گزارش لحظه به لحظه

محمد پسریم الان در یک حرکت خودشو به دمر خوابوند و شروع به حرکت کرد و با کمی تقلا یه ذره جلو رفت.الان گریه افتاد دیگه.دارم بغلش می کنم..... الان تو بغلم داره باهام حرف می زنه و به مانیتور نگاه می کنه.پستونک طهورا افتاده.دارم دهانش می ذارم.....محمد لخت تو بغلم داره شیطونی می کنه.ساکته و به دستام نگاه می کنه که می نویسم.طهورا چشم باز کرد....سلام.سلام به عسلام.دوتایی در حال تقلا.بک آرامش قبل طوفان.یک سلام می گم محمد کلی ریسه میره و صدای هه هه.اوه اوه و ووو رو در میاره که زمان شادی میگه.گذاشتمش پایین.دوباره داره تقلا می کنه دمر بیافته.هی الکی ذوق می کنه و جیغ می کشه.طهورا دوباره داره می خوابه.خوابش تکمیل نشده هنوز.طهورام گریه افتاد.فعلا"
6 مهر 1391

حرف های خودمانی در روز بی حالی

یه جوری شده که انگار دیگه نمی تونم بخوابم.دیروز بالاخره طلسم رفتن به دندان پزشکی شکست و من رفتم دکتر.کار 3 جلسه ای رو واسم یه روزه تموم کرد و گفت ممکنه درد داشته باشی .از دیشب تا حالا کمی درد دارم و استامینوفن 500 می خورم.دیشب بچه ها پیش مامان و بابام خوابیدن بخاطر حالم.4 بیدار شدم به محمدم شیر دادم .و دوباره 6 واسه طهورا جونی بیدار شدم.الان جاشونو عوض کردم و به هردو شیر دادم وخوابیدن.الان بینشون نشستم و دارم می نویسم.ای داداشم دست درد نکنه این سیستم بلوتوس رو درست کردی.حالا از کنار بچه ها جم نمی خورم آخ.دندونم درد گرفت.خیلی خواب دارم اما نمی تونم بخوابم.اینقدر کار دارم.راستی یک سوال چند وقت بعد زایمان لاغر می شن.من یک ماه LDخوردم یکدفعه شک...
4 مهر 1391

خستگی یک مامان با دو روز بی دو قلو ها در دو روز اول مهر

وجودای من،اول مهر شده.عاشقه هوای دلگیر پاییزم.کی میشه برین مدرسه.امیدوارم مادر خوبی باشم.سر منم شلوغه.دو روز اول مهر زمان شروع کلاس شیفت دختران و پسران آموزشگاهه.از صبح میرم.ظهر میام.حوالی 3 میرم و شب برمی گردم.این ترم بابایی سرش تو کارحونه شلوغه و تمام کارهای آموزشگاه به عهده منه.برنامه ریزی کلاس با بچه ها و اساتید،راه اندازی سایت و ... . داغونم.توانم به صفر رسید.دیروز وقتی تو بغلم بودی خوابم برد.دیشب وقت دندان پزشکی داشتم و نرفتم.شبم با گریه از دردش شام نخوردم.بابایی رخت خواب رو پهن کرد ،منو خوابوند و کمی ماساژدادوخداییش کیف نمی داد بخاطر درد.نمک زدم و کم کم سر شد.با گریه تو بغل باباییتون خوابم برد.طهورا خانمی هم که دیشب خوابونده بودم 4 و...
3 مهر 1391

گردن کلفتان

فداتون بشم.الان دیگه می تونید گردنتون رو بلند کنید و با داشتن دست من بشینین .اینقدر ناز این کارو می کنید که همیشه دارم واستون هورا و جیغ می کشم.خودتونم هی کیف می کنید.یکی از دوستام واستون junggle gym خریده.وقتی توش دراز می کشین می خواین بلند شین و اسباب بازی های معلق رو بگیرین.چقدر تو این هفته ها تغیییراتتون سریعه.حتی نمی تونم به موقع واستون یادداشت کنم.مامان و بابایی دوست دارن و همیشه کنارتونن.
3 مهر 1391

دندون؟؟؟؟

مگه ممکنه؟به این زودی؟تازه 6 روز دیگه 4 ماهتون تموم می شه.آخه تمام علائم رو داره.گلاب به روتون اسهال گرفته،آب دهانش جاریه،لاغر شده،هی جبغ می کشه ،همه چیو گاز می گیره.بی چاره سینه من.زخم شده.دیشب وقتی اومدم خونه به لسش دست زدم.تیز شده بود.می ترسم زود خراب شه.بایس برم دندونی بخرم.مامان فدات شه پسری که زود داری بزرگ می شی و می خوای غذا بخوری.اگه کسی می تونه راهنماییم کنه که دندون پسریم درست ریشه بزنه و درد کمتر بکشه بهم بگه لطفا" ...
3 مهر 1391

خوابیدن طهورا بدون قنداق

دخملی فدات بشم.مامانی امروز 5 ساعت بدن قنداق کردن خوابیدی حوالی ساعت 1 بیدار شدی اونم بخاطر اینکه جات خیس بود آخه شب ها پوشک پات می بندم که تا صبح اذیت نشی و لی وقتی خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم و کهنه ات رو عوض کنم.یعنی در واقع ترسیدم بیدارت کنم و بد خواب شی و لج کنی. یعنی تا قبل مشهد رفتن این عادت گهواره از سرت می افته؟خدا کنه.یک دنیا بوس واسه دخملم.ویک سبد پر گل واسه این پیشرفتت. ...
3 مهر 1391

تصادف بابا

میثمم.آخه چرا احتیاط تو کارت نیست.دوست ندارم اینقدر سرعت بری. آگه خدایی نکرده یه طوریت می شد چیکار باید می کردم. اینقدر اذیتم نکن.می دو نی چقدر دوست دارم و بهت وابستم.تازگی ها به خاطر مشغلم دوریت قابل تحمل شده ولی ... اون چیزی که تو واسم از صحنه تصادف تعریف کردی و عکس هاشو دیدم احساس کردم خدا تو رو بهم داده و از پشت نگاهت وقتی سکوت کرده بودی خیلی چیزهارو دیدم.شاید از خستگی دیشب بود.ولی رسیدن از هرگز نرسیدن بهتره.دوست دارم.مواظب خودت باش و بدون 3 نفر رو داری که همیشه منتظرت هستند.   نگران ما و آموزشگاه نباش.به خودت برس.نذار فشار کاریت تو رو از خودت بگیره.دوست دارم .دوست دارم به اندازه ..... ...
3 مهر 1391

گریه های محمد

پسری مامان جمعه 31 شهریور روز بدی بود.خیلی گریه کردی و همش می خواستی زیر سینه باشی تا جایی که سینه مامانی زخم شد.نمی دونستیم باید بچیکار کنیم.بابایی هم که سر کار بود.اگه بود می بردمت بیرون شاید بهتر شی.اما تا شب همین طوری بود.چرا پسری آروم و ساکتم اینقدر گریه می کنه.شبش بابایی واسه اینکه روحیم عوض شه بردم بیرون .وقتی برگشتم و منو دیدی گریه کردی.اومدی تو بغلم رو پام و با شالم بازی می کردی.وقت خوابوندنت غوغایی بود.چند بار تا صبح بیدار می شدی و گریه می کردی.گناهی بابایی.خسته بود ولی پا می شد و گهوارتو تکون می داد.سرآخر حوالی 5 دو تایی با هم "اونه اونه اونه "می کردین که بابایی بلند شد شیر درست کنه .منم اول تا بابایی با شیر بیادبه طهورا شیر دادم ...
3 مهر 1391

روز دختر

دختر طلای من روزت مبارک.امیدوارم همیشه سالم،صالح ،عاقبت بخیر باشی.نمی دونم چی واست بنویسم.خیلی چیزها تو ذهنمه ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.پس بذار تو دفترت بنویسم چون مربوط به شخص خودته .دوست دارم.راستی عزیزجون بخاطر روز دختر یه پیراهن و یه جوراب شلواری خشگل واست خرید.دستش درد نکنه.عکسش رو بعدا"واست می ذارم. ...
29 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد